تبليغاتX
..... روزي اگر به سراغ من آمد به او بگو من خوب مي شناختمش نامت چو آوازي همِشه بر لب او بود حتي زمان مرگ . آن لحظه هاي پر ز درد و غم و غروب، آن بيقرار عشق چشم انتظار ديدن رويت نشسته بود. روزي اگر سراغ من آمد به او بگو شب در ميان تاريکي در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشيد تابناک هر لحظه در برابر آيينه ي زمان آن دختر ، سکوت در انتظار ديدن رويت نشسته بود . روزي اگر سراغ من آمد به او بگو جز تو دلش را به هيچ کس امانت نداد ، هرگز خيانتي به دستان تو نکرد ، هرگز نگاه پاک و زلال تو را با هيچ چشم سياه مستي عوض نکرد ، تا آخرين نفس در انتظار ديدن رويت نشسته بود . روزي اگر سراغ من آمد به او بگو افسوس ! دير شد ؛ اي کاش ! اي کاش کمي زودتر مي آمدي ، اما بگو من خوب مي دانم حتي در آن جهان آن خفته ي خموش ، در انتظار ديدن رويت نشسته است . روز ي اگر ....... اما ، نه ؛ او هيچوقت ديگر نمي آيد کاش عمرم را به پايش هدر نمي کردم

دیوان عشق
عشقولانه
هيچ چيز واقعا به پايان نمی رسد،
مگر اينکه تو دست از تلاش برداری
  
سعادت، خوشبختي نيست.
خوشبختی داغ و پرهيجان است و مي‌تواند بر مبنای چنين خاصيتی به سردی و ملال‌آوری نيز بگرايد و كسل كننده شود.
اما سعادت از جنس بودن است، هر چه بيش‌تر وجود را در هستی گسترانده شود و يگانگی صورت پذيرد، سعادتمندی بيشتری حاصل خواهد شد.
هستی برای انسان خوشبخت، موضوعی برای تفكر است، اما انسان سعادتمند در هستی حضور می‌يابد.
انسان خوشبخت، ديگران را كارابزاری برای پيشبرد امور خويش می‌بيند، اما فرد سعادتمند، ديگران را نيز زنده و پرشور و هر آنچه هستند خواهد ديد و شناخت.
انسانهای خوشبخت دارای ايست وجوديند، اما سعادتمند، سيال و جاری و ترانه‌خوان است .
 
 
 
 
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
 
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.
 
خدا گفت: " صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت.
 
خدا گفت:" سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.
 
خدا گفت:" بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را"
 
و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت .
 
 نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت 17:38  توسط متین |